در قسمتی از کتاب می خوانیم: عصر آن روز ، هوا خاكستری رنگ بود . ابر آرام آرام می بارید و طبیعت ، قطرات نوازشگر باران را می بلعید . نسیم می چرخید و پرنازك اقاقی ها را كه به رنگ پر كبوتران سفید بود ، مرطوب و باران خورده از شاخه های سبز درختان جدا می كرد و عطرشان را در هوا پراكنده می ساخت . هوایی كه پر بود از بوی نم و خاك و رطوبت . بوی علف و سبزه . عطری كه جادوی بهار محسوب می شد . وقتی ویزیت اولین بیمارش به اتمام رسید یك فنجان چای نوشید . پنجره را تا آخر باز كرد و با یك نفس عمیق ، هوای مرطوب آن عصر بهاری را بلعید و در سینه اش حبس كرد . برای ملاقات با بیمار بعدی ، دقایقی استراحت كرد . در حاشیه ی خیابان مقابل مطبش دو درخت سیب به چشم می خورد كه پر بود از شكوفه های سفیدی كه چشم هر ببیننده ای را خیره می كرد . او لحظاتی را به تماشا ایستاد و دوباره پشت میزش نشست . لحظه ای بعد زن و شوهر جوانی وارد اتاق شدند . اتاقی كه بیشتر به یك بهشت كوچك شباهت داشت . او طوری اتاقش … این کتاب را نشر «الماس پارسیان» منتشر کرده و توسط فروشگاه اینترنتی رونابوک به فروش می رسد.