پولی، مادر دمینگ گو، که مهاجر غیرقانونی چینی در آمریکاست، یک روز صبح به محل کار خود در سالن زیبایی میرود و دیگر به خانه برنمیگردد. هیچکس ردی از او نمییابد. دمینگ یازدهساله پس از رفتن مادرش حیران و غریب میماند. سرانجام زوجی سفیدپوست او را به فرزندخواندگی میپذیرند، از محلة برانکس به شهر کوچکی در شمال آمریکا میبرند و نام دنیل ویلکینسون را بر او میگذارند. دنیل که از تمام چیزهایی که میشناخته دور مانده، سخت در تلاش است تا زندگی تازهاش را با خاطرات مادر و اجتماعی که ترک کرده، سازگار کند. نویسنده با روایت داستان از زبان دنیل و مادرش، یکی از بینظیرترین نقشهای یک مادر را در رمان پیش روی ما قرار میدهد. پولی، مادری عاشق اما خودخواه، مصمم اما هراسان، پشتسرهم در مسیر انتخابهای دشوار قرار میگیرد. این داستان که در نیویورک و چین شکل میگیرد، ارزیابی روشنی از مفهوم مرزها و تعلقات است. داستان تأثیرگذار پسری که اگرچه تمام چیزهایی را که دوست دارد از دست داده، جایگاه سزاوار خودش را مییابد و مادری که یاد میگیرد با اشتباهات گذشتهاش کنار بیاید.