پدر و مادرم بعد از سالها انتظار و بی قراری مرا از خدا گرفتند. خیلی دوستم داشتند. محبت انکار ناپذیر سال های کودکی و نوجوانی ام را با ناز نگاه آنان پرورش یافتم. گوشم پر بود از پرشورترین ترانه های محبت که هرشب مادرم، بر بالینم زمزمه می کرد. و آغوش مهربان پدر، همان جایی که کودکانم، حسرت یک لحظه اش را دارند،جایگاهم بود.تا اینکه گل وجودم توسط جوانی به نام جبار، از شاخه سبز زندگی پدر و مادرم چیده شد. او هم مرا دوست داشت و نوازشم میکرد. او از مال دنیا بهره ای نداشت و پدرم برای فراغت من، آنچه را که داشت به او سپرد تا نگذارد ایام برمن سخت بگذرد. یک سال بعد خداوند شعیب زیبا را به من هدیه داد و در عوض مادر دلسوز و مهربانم را از من گرفت. نمی دانی که در غروب غمگین آن خورشید چه بر سر من و پدر گذشت. ولی غروب سرنوشت محتوم طلوع همه ماست و سرانجام ناگزیر همه قصه ها!این کتاب را نشر «الماس پارسیان» به چاپ رسانده و توسط فروشگاه اینترنتی رونابوک به فروش می رسد.