اسب آنهم توی آسمان؟ آنوقتها که مامان برایم از آسمان قصه میگفت، همیشه حرف پریها بود... نگفته بود یک عالمه اسب توی آسمان میدوند و زین و افسار هم ندارند. بین خودمان باشد، من هم توی قلبم اسبی دارم. پای اسبم میلنگد. شیهه میکشد. گوشهای از قلبم افتاده و دارد درد میکشد. تو بگو، راحتش کنم؟
پشت جلد:
چقدر او مرا یاد ستاره میاندازد که همیشه بیدغدغه و بیاضطراب بود. ستاره قدر زندگی و شادیهایش را میدانست. یادم هست یک بار که داشتیم از مدرسه برمیگشتیم، او چترش را بالای سرمان گرفته بود و من داشتم برایش از مهمانی دیشب میگفتم که یکهو چتر از دستش رها شد روی زمین خیس افتاد. دعاوار دستهایش را بهم چسباند و قاصدکی را توی دستهایش محصور کرد. چترش را برداشتم و صدایش کردم: «ستاره!»
دستش را باز کرد و قاصدک را نشانم داد و با صدای آرامی گفت: «ببین... خبر خوش تو راهه.»
بعد هم دستهایش را روبهروی دهانش گرفت و با بیرون دادن یکباره نفسشان را به هوا فرستاد. من هم که حرف ستاره برایم حجت بود منتظر خبر خوش بودم اما فردایش با موتور تصادف کرد و یک هفته خانهنشین شد و من از همان وقت بود که به قاصدکها ظنین شدم.
اسب و ماهی، سردرگمیها و سرخوردگیهای دختر جوانی را واگویه میکند که مدام میان دیروز و امروزش تاب میخورد و اتفاقات گذشته را به یاد میآورد.
اسب و ماهی روایتگر زخم است و دستهایی که مرهم دارند…
این کتاب را نشر ” نفیر ” به چاپ رسانده و در فروشگاه اینترنتی کتاب رونابوک به فروش می رسد.